هنوز دوماه نشده اومدم و بقول خودشون تنها خارجی این طبقههستم.
سرجمع ۸تا دختریم ک بجز من و یکی دیگه بقیه یا نابینان یا مشکل جسمی دارن. دوتا اشپزخونه داریم یکی سمت همین بچه ها ک ۱۸تا اتاق دورتر از منه و یکی سمت راست ک ۶تا اتاق اونورتره. اوایل ب اداها و کارهاشون میخندیدم میگفتن چه خل و چلن، بعد کمکم فهمیدم اینکه میگن خدا یه چی از آدم میگه یه چیز خیلی بهتر میده ینی چی.ینی یکیشون خواننده اپراس یکی نوازنده، یکی نقاشه یکی مکاترونیک میخونه... دیروز یکی از پسرهای اون بخش گفت چرا میایی این سمت؟ اینا کورن بخششون کثیفه اذیت میشی گفتم موردی نداره من راحتم...
بگذریم ازینکه چندهفته طول کشید تا منو بپذیرن امااین چندروزمدام همش ازدختروپسر میشنوم میگن: ایرانیاهمیشه غذاهاشون اینقد خوشبوس؟ ایرانیا همشون اینقدمهربونن؟ ایرانیا همشون اینقد قشنگن؟ امشب یه دختره هست دوسه باره منو دیده ترسیده بهش میگفتم من یه ghost هستم، کفتم یادت رفته من کیم؟ یهو بهم گفت تو قشنگترین گوستی هستی ک دیدم... بعد بغلم کرد...
حالمو خوب کرد انگار.....
-بیستوهشتآبان. صفردو
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور
تاريخ: سه
شنبه
7 آذر
1402 ساعت: 7:53